تبليغاتX
غزل فروش بی نقاب

غزل فروش بی نقاب

خاطره ها،به یادماندنی ترین ها

امشب فهمیدم که در مقابل حرفهای بی سر و ته اونا ساکت نباشم حرفم رو کامل بزنم...اگه حرفم رو نصفه بزنم باختم.

پس قبلا" از اینکه جواب بدم یه نگاه گذرا به جوابام بندازم که یه وقت وسطش نصفه نمونه...من از امروز حرفامو کامل میزنم.نمیخوام ببازم.

 

 

 

 

*داداش جنگلی امروز یه اسم قشنگ واسه وبم انتخاب میکنی...هر چی باشه به انتخاب خودت میذارم...نگو نه که آبجیت ناراحت میشه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:49 توسط زیزی |

سلام داروغه داداشی خوبم.

آخه من باید از چی بنویسم....باشه فقط واسه تو مینویسم که تک خواننده وبلاگمی.


تیر با همه گرمایش میرسد...امسال ۱ تیر را دوست دارم تولد دوستی که برایم عزیز است.

امسال هم در کلاسهای تابستانه شرکت میکنم و کار دیگری ندارم که انجام بدهم...مرداد میرسد ۱مرداد یکی از عزیزترین کسانم...میداند دوستش دارم از راه دور با یک اس ام اس تولدش را تبریک میگویم همیشه مرداد و هوای گرمش و همه مردادیها را دوست داشتم...روزها یکی پس از دیگری میگذرند و سی ام مرداد میرسد هیچ وقت این روز را فراموش نمیکنم که دوستان وبلاگی ام سنگ تمام گذاشتند واقعا" دوستشان داشتم ولی حیف...

شهریور را دیگر به کلاس نمیروم از پدرم خواسته ام تا یک ماه آخر را استراحت کنم و پدرم پس از کمی مخالفت بالاخره راضی میشود.

مهر دوباره با اشتیاق من برای دیدن دوستانم شروع میشود...امسال هم با همه دوستان خوبم در یک کلاس هستم.درسها شروع میشود چیزی از درس و مشق ندارم که بگویم...ترم اول برایم راضی کننده نیست ولی به نظر همه نمره هایم عالی است.

روزها میگذرند و نوروز میرسد نوروز را به ایران میروم هیچ وقت آن لحظات را فراموش نمیکنم...

۷فروردین برایم روزی لذت بخش بود ولی همه دست به یکی کردند تا زهرمارم کنند...مهم نیست دنیا خودش تلافی میکند.

شب ۷ فروردین امشب حنابندان خواهرم میباشد آنقدر برایش گرم میکنیم تا تلخی آن روز از یاد همه برود.

۸ فروردین عروسی خواهرم...چقدر همه به خاطر اینکه دیگر خواهرم از ما جدا میشود گریه میکنند حتی کسانی که هیچ نسبتی با ما ندارند ولی دل من کجاست؟چرا من اشکهایم را نمیبینم؟

نوروز و عروسی ها پشت سر هم میروند روز بازگشت است.شب قبل با عزیزم صحبت میکنم و به خاطر همه محبتهایی که در آن ۲۰ روز از من دریغ نکرد تشکر میکنم...با چشمانم از او خواهش میکنم تا ناراحتی خود را نشان ندهد ولی او میگوید ناراحت است و این از چشمانی که از اشک برق میزند معلوم است...نه من سنگدل نیستم. نمیدانم.......نه نمیدانم.....

فروردین هم تمام میشود.

اردیبهشت هم میرسد و ما در خانه بدون پدر و مارمان زندگی میکنیم آنها هنوز از ایران برنگشته اند.

عزیزم هم به دیدن ما می آید و من اصلا" آمادگی پذیرایی کردن از او در شرایطی که مادرم نیست را ندارم ولی همه تلاش خودم را به کار میبرم...او میگوید که سفر خیلی خوبی رو تجربه کرده است و من هم در دل آرزو میکنم که همینطور باشد.

مادر و پدر عزیزم برمیگردند و ما را از تنهایی بیرون می آورند.

خرداد میرسد و من هم سرگرم امتحان دادن هستم...امتحانات  با همه تلخی و شیرینی خود تمام میشوند.

۲۲ خرداد از دوستانم خداحافظی میکنم و برایشان آرزوی موفقیت میکنم.

۲۸ خرداد کارنامه ام در دستانم و خوشحالم که این نمرات را گرفته ام و خوشحالم که پدر عزیزم و همه کسانی که دوستشان دارم از این نمرات راضی اند...

 

پنجمین سال ورود به کشوری بیگانه-دبی-مدرسه خدیجه کبری

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 4:28 توسط زیزی |

ببخشید،داروغه همون که داداشی خوب من بود،رفت؟کجا رفت؟چرا رفت؟

 

 

 

 

بدون خداحافظی؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط زیزی |

در حال دیدن کابوسم.

خیلی وحشتناک است......

این بار دوم است و من دیگر خسته شده ام.نمیتوانم طاقت بیاورم.

 

به قول عزیزی تفاوت انسانها در شعور آنهاست.ما نباید به خاطر این چیزها غصه بخوریم...اگر ما ناراحت از کارهای مردم باشیم پس کی به فکر کارهای خودمان باشیم.

وای چه میشد اگر آنها یک ذره شعور داشتند.

دنیا گلستان میشد.

 

دیگر نمیخورم غم زخم زبانهای شما را...هرچه بدیست همه اش برای خودتان.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:50 توسط زیزی |

دروغ است که انسان را از انسانها متنفر میکند.

چه بد است که به خاطر دروغ از دوست چندساله ات دلگیر شوی...دروغ به خاطر یک موضوع بی اهمیت.

اگر هم راستش را میگفتی برای من فرقی نمیکرد...به من چه ربطی دارد؟

دروغت را گفته ایی باز چرا میخواهی وانمود کنی همه اش راست بوده؟من با گوشهای خودم می شنوم ولی ساکت میشوم...به خودم میگویم خفه شو.

خود را به خواب میزنم ولی به زور مرا بیدار میکنی و میخواهی خود را تبرعه  کنی.ولم کن اصلا" مهم نیست...مهم نیست...برای من چه فرقی میکند؟...مهم نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:19 توسط زیزی |